آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

سه شنبه 28شهریور91

                                   دختر خوشگل مامان سلام. الان که سرکار هستم و با اینکه بسیار خسته شدم ولی دلم پیش توئه که چه کار می کنی و حالت چطوره؟عزیز دل مادر دلم برات خیلی تنگ شده. دیروز تو ماشین یه اتفاق جالب افتاد. دلت شیر می خواست و به من گفتی: "مامانی! شیر خامه".خندم گرفت و گفتم معلومه یه رگه شمالی داری. امروز هم روز خوبی بود صبح باهم اومدیم اداره. یه ذره تو ماشین خوابیدی.بعد لباسات رو پوشیدم و رفتیم تو مهد. صورتت رو شستم. ...
28 شهريور 1391

شنبه25شهریور91

                               سلام عشق قشنگم.دلم برات یه ذره شده. ببخشید این روزا سرم خیلی شلوغه. دیر دیر وبلاگت رو بروز می کنم. عزیز دلم این روزا خیلی شیرین زبون شدی و کلی کلمات جدید یاد گرفتی و هر چی ما می گیم تکرار می کنی. آخر هفته رفتیم باغ عمه ارغوان.همش غزاله و صبا رو صدا می کردی. به غزاله می گفتی:آزاله.  با باباجون کلی بازی کردی و تند تند صداش میزدی و باباجون هم کلی کیف می کرد. عمه ارغوان اینا تو باغ یه سگ دارند تا واق واق میکرد بهش می گفتی:پر ...
25 شهريور 1391

12شهریور91

                            سلام عسل مامانی! امروز بعد از تعطیلات اومدم اداره.ببخشید که تو این مدت نتونستم وبلاگت رو بروز کنم. امسال تعطیلات رفتیم شمال. خونه خاله سمانه. خاله سمانه یه پسر داره اسمش آرین. تو تمام مدتی که اونجا بودیم همش با آرین تو جنگ بودی. وبرای اولین بار هم همش روش دست بلند می کردی. خیلی با مزه بود چون همش جلوی بچه ها چیزی نمی گفتی ولی روی آرین بیچاره همش خودی نشون میدادی. یه دادی میزدی و آرین بیچاره ساکت می شد. خلاصه روز های خوبی بود و  تو حسابی با عمو محمود جور شدی. و...
12 شهريور 1391

یکشنبه 22مرداد91

                                دیشب یه اتفاق جالب افتاد. آویسا گلی لباساش رو خیس کرده بود. بهش گفتم :دخترم برو بابایی لباساتو عوض کنه. تا سه می شمارم تو برو. بعد شروع کردم به شمردن. یک . یه دفعه دیدم آویسا گفت:دو. گفتم:دو. گفت:سه.من و بابایی کلی ذوق کردیم و متعجب. خلاصه تا هفت با دختر عسل پیش رفتیم. خیلی خوشحال شدم و کلی ذوق کردم. چند بار با بابایی و دختر عسل تا 7شمردیم. صبح که اومدم مهد از خاله رویا پرسیدم که گفت بله خانم عسل تا 10بلده بشماره و همیشه تو کلاس جلوتر از...
23 مرداد 1391

جمعه 13مرداد 91

                    دیشب ما خونه خاله مریم(دختر خاله بابا رضا)افطاری دعوت بودیم. دیر وقت اومدیم خونه. دختر عسل تو ماشین خوابید اما تا به خونه رسیدیم بیدار شد. بهش شیر دادم اما نمی خوابید. احساس کردم گرمش شده. کمی تو لباسش فوت کردم و نوازشش کردم دیدم چشماش باز و بسته میشه. خیلی احساس قشنگی بود. یاد بچه گی های خودم افتادم. منم هر وقت خوابم نمی برد دوست داشتم مامانم نوازشم کنه تا خوابم ببره.یه لحظه احساس کردم خودم هستم که دراز کشیدم و مامانم بالای سرمه. چشمای مامانم هم از خواب باز و بسته میشه ولی همچنان به کارش ادامه میده تا من بخوابم . چه...
14 مرداد 1391

5شنبه 5مرداد91

             سلام عشقم. صبح قشنگت به خیر. خوشگلم!دوستت دارم.                          5شنبه با بابایی رفتیم پارک ساعی. تو رو هم بردیم تو محوطه بازی. کلی حال کردی. این اولین باری بود که سه تایی می اومدیم پارک.البته بابا رضا شما رو پارک محل به طور تقریبی هر روز می بره.عزیزم وقتی می بینم که اینقدر شاد وسرحال بازی میکنی احساس خوبی دارم. انشاالله همیشه شاد باشی و چشمای قشنگت پر شادی باشه...     &...
9 مرداد 1391

سه شنبه و چهارشنبه 3و 4مرداد91

                        سلام دختر نازم. دلم برات یه ذره شده. امروز می خوام برات از آخر هفته گذشته بگم. بابایی قرار بود دو روز آخر هفته رو بیاد دنبالمون. و من می بایست تا اومدن بابا که حدوداً سه ربع طول می کشید شما رو سرگرم می کردم. هر چند که شما بسیار فعال بودید و اجازه این کار رو به من نمیدادید. سه شنبه مهد تا ساعت 3 به خاطر کلاس مربی ها باز بود و من تونستم تو رو تو مهد نگه دارم البته بماند که از مبل بالا می رفتی. دسته کلید خاله ساناز رو برداشتی و فرار کردی. با موبایل خاله سهیلاجون بازی کردی و پسش نمی دادی. منم که همش ...
7 مرداد 1391

تعطیلات آخر هفته تیر91

                  چهارشنبه با دایی بهزاد رفتیم شمال. هوای شمال عالی بود. خنک با بعدازظهر های بارونی. آویسا خانوم هم که کمال استفاده رو از این ساعات کرد و همش توی حیاط بابا حاجی اینا می دوید. جوجه ها رو کیش می کرد. میدوید. با سنگریزه های حیاط بازی می کرد و زمانی هم که ازش غافل می شدم می دوید طرف شیر آب. و همش سر همون باهم درگیر بودیم. اون عاشق آب بازی بود و همش می گفت: مامانی!آب بازی. خلاصه شمال هوای عالی داشت. حیاط بابا حاجی اینا هم پر بود از درخت های میوه که خودرو درآمده بود به اضافه بوته خیار که مامان حاجی کاشته بود. اینم چند تا عکس از حیاط ...
1 مرداد 1391

یکشنبه1 مرداد91

                                        سلام دختر نازم. میدونی عاشقتم و الان که دارم برات این پست رو می زارم دلم برات یه ذره شده. عزیز دلم این روزا خیلی بابایی شدی. وقتی بابا می خواد بره از خونه بیرون ما پروژه داریم تا سرت رو گرم کنیم تا بابا بتونه بره. صبح ها هم که بابا مارو می رسونه اداره قبل از رفتن به کلاست باید باهات تو حیاط مهد بازی کنه. بعد یه سری تاب بازی، الاکلنگ و مخصوصاً سرسره، باز هم با ناراحتی ازش جدا میشی. یادمه وقتی 9 ماهت بود ...
1 مرداد 1391